اول از همه خدايا شكرت...
گفتم بودم كه دوباره مي سازم...!
بلاخره به سكوي پرتابم رسيدم...
خوشحالم از اين كه پدر و مادرم و شاد كردم...
خوشحالم از اين كه كوبيدم تو دهن خيلي ها...
خوشحالم از اين كه آيندمو تضمين كردم...
خوشحالم كه ميتونم باز دل به کسی میدم...
خوشحالم از اين كه ميتونم دیگه خسته نباشم...
خوشحالم از اين كه خودمو به خودم ثابت كردم...
ناراحتم از اين كه باعث حسرت بانو شدم...
*روز هاي سبز سلام...
*دل من پاشو كه كلي كار داريم..![]()
دوباره خواهم ساخت...
دوباره خواهم رسيد...
دوباره خواهم خنديد...
دوباره خواهم لرزاند...
دوباره خواهم پريد...
درسته هميشه گفتم خسته ام! ولي هيچ وقت نگفتم كه نا اميدم...
قصه از شش هفت سال پيش شروع شد....،
اولش قصه نبود بلكه آرزو بود..... يه آرزوي دست يافتني.....
آرزو شد هدف....،هدفي بزرگ براي بزرگ شدن...
.هدفي براي بزرگ كردن آينده .....براي بزرگ شدن من...!
سال 83 مثل خيلي چيزاي ديگه راحت بدسش آوردم...
توي يه رشته دوست داشتني در مقطع كارشناسي قبول شدم....
و امروز اين آرزو تمام شد...!تا از فردا تبديل بشه به خاطره..
.يه خاطره...
نوشتم خاطره ياد خاطره دوران دانشجوي افتادم..!
بهترين خاطره من چي بود؟بدترينش چي بود؟
فقط يه جواب دارم!!!
آره،بانو جوا ب اين دو سوال منه...
!بدترين و بهترين! غم انگيز ترين خوشحالي..!
آه كه دلتنگي چقدر تلخ..
.الان زمان خيلي بيشتري از زمان بودن با بانو گذشته..
!و هر روز عمق نبودنش بيشتر ميشه...!
عمقي كه هرگز پر نخواهد شد...
نه كسي ميتونه پرش كنه و نه من اين كارو خواهم كرد...!
دل من خيلي وقته كه از پشت ديوار دلتنگي سرك نكشيده
و دارم توي تنهاي ناب با خاطرات بانو نفس ميكشم...
نفس ميكشم تا بمانم...!
*مدرك مهندسي نرم افزار مباركم باد
** هي بانو!تو گفتي اين نيز بگذرد..!اين گذر انتها ندارد...

باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دل گیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
باید تورو پیدا کنم شاید هنوز هم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
*ابر واسش مهم نیست که روی یه اقیانوس میباره یا یه کویر خشک!مهم باریدنه!
*واسم مهم نیست که بانو ....!مهم اینه که عشقی بزرگ تو وجودم سبز شد!
نخواستم با غم بسازی نخواستم چیزی نگی
نخواستم درد دلت رو با هیچ کی نگی
آخه عشق اجباری نیست
تو زندون من نمون
حالا که فکر رفتنی
دیگه از موندن نخون
تا دیدم می خوای بری
دلم راتو سد نکرد
برو فردا مال تو
دیگه اینجا برنگرد
بدون من بعد من دلتو هر جا, جا نزار
غم با من بودنو تو منبعد یادت نیار
دیگر چه می خواهی؟؟؟؟؟
مرا از اینکه می بینی پریشان تر چه می خواهی؟
از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟
من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم
بیا این اوج، این پرواز، این هم پر، چه می خواهی؟
مرا بی خود به باران می بری با مستی چشمت
بیا این چشمها، این گونه های تر، چه می خواهی؟
برای ادعای عشق اگر این سینه کافی نیست،
بیا این تیغ، این شمشیر، این هم سر چه می خواهی؟
مرا کافیست تاوان لبانت بوسه ای زخمی
از این ضحاک در خون مرده، آهنگر چه می خواهی؟
تمام این غزل با خون رگهایم نثارت باد.
بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خواهی؟
بازهم شرمنده تو شدم!!!

*ولی من سر قولم هستم....
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...
...عمرمو میگیرم ازت...
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبی
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همست
آی دنیا بیزارم ازت
ازت..
ازت...
ازت......
*فقط دیوانه بار روزی ۱۳ ساعت موسیقی گوش میدم!همین!
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم
سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي
گستاخ و
بازيگوش
و او هر روز پي در پي
دم گرم خودش را در
گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را بيدار سازد
بدينسان بشکند دائم
سکوت
مرگبارم را......

آره بانو این نیز بگذرد...!
مثل همه چیزهای که تو گذر زمان میگذرن...!
مثل خوبی و بدی مثل خاطره های تلخ شیرین مثل روزای خدا مثل غصه های من....!
همه و همه محکوم به گذر هستن!
اما هیچ میدونی واسه من چطور میگذره؟!
اصلآ میدونی تا حال واسه من چطور گذشته؟
اصلآ تو از من چی میدونی؟
تو از اون سه تا نقطه اول چی میدونی؟
نقطه های که مربوط میشن به قبل دوستی ما...
تو چه میدونی که اون سه تا نقطه برای من چطور گذشته؟!
تو از روزای سرد من چی میدونی...؟
تو از دردای من چی میدونی...؟
از غصه های من چی میدونی..؟
هیچی...!
تو هیچی از این نقطه ها نمیدونی...!
هیچ کس نمیدونه هیج کس هم نخواهد دانست...!
میدونی بانو!تو این سه تا نقطه همه فکر میکردن که درد من توئی...!
آره! خودم خواسته بودم که این طور فکر کنند حتی خودت...!
ولی نه!
تو واسه من درد نبودی...!
می خواستم تو درمان من باشی...!
منظورم این نیست که تو رو به خاطر خودت نمیخواستم
صادقانه عاشقت بودم و تو رو به خاطر خودت می خواستم و چون دوست داشتن بهت نیاز هم داشتم...!
ولی واسه خودم هیچ وقت دلمو تو اولویت قرار ندادم!می خواستم مرهم من باشی ولی نه برای دلم و درد عاشقی!برای دردای...
به خاطر همین بود که میگفتم:همین که هستی برای من کافیه...!
یادته همیشه میگفتم این دوستی خدائیه؟
یادته میگفتم تو این دوستی به چیزای رسیدم که خیلی برام مقدسن؟
و یادته همیشه اصرار میکردی که بدونی اونا چی بودن؟
اونا همشون مربوط میشن به این سه تا نقطه...!
آخ که چقدر با آهنگ "رسیدی" شادمهر زندگی کردم:
رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه
به داد چشم بیداری
که خواب خوش نمیبینه
آره بانو تو بگذر...
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن.آرزو میکنم خوشبخت باشی و زندگی سبزی داشته باشی.
ولی یه گلایه هم دارم!از تو!
ما خوب میدونستیم که خیلی زود از این بهشت میریم...!
ولی ای کاش اجازه میدادی به میوه ممنوعه گاز بزنم بعد از بهشت پرت بشم بیرون...!
شاید به خاطر این باشه که من دل سپرده می خواستم ولی تو سر سپرده بودی...
ولی بدون من این بار نمیخوام بگذرم۰۰۰!
سه تا نقطه آخر با سه تا نقطه اول هیچ فرقی برای من نخواهد داشت...!
به آینده که نگاه میکنم روزای سرد گذشتمو میبینم!!و آرزو میکنم تو همین حا ل بمونم!باز الان به درد کم رنگی عاشقی دچارم..!
از درد ای گذشته هراسانم..!
*این روزا همه ازمن میپرسن:چرا این همه غم؟ولی خدایا من از تو میپرسم:چرا خوشی به نیومده؟
**تا حالا فکر میکردم دلی مثل دل گنجشک دارم!ولی الان فهمیدم که دلی به بزرگی دنیا دارم!چون به اندازه دنیا دلم گرفته!
***رو لینک زیر کلیک کن.مربوط میشه به حرفای دلم تو اولین روزای که این وبلاگو درست کرده بودم!بیشتر میفهمی!!
http://www.akhgar52.blogfa.com/post-2.aspx
.
چند روزیه حالم بهتر شده
غصه کم میخورم...
کم که نه...!
هر روز کم کم می خورم..!
همه چی داره به حالت عادی بر میگرده...!
نمیخوام خودمو گول بزنم! دارم عادت میکنم...!
من که با تنهائی غریبه نیستم
تنهائی هم با من غریبگی نمی کند...!
دیگه الان خودممو خودم...!
....
دیگه نگران این نیستم که باید کامل باشم...!
دیگه نگران این نیستم که دوستم نداره...!
دیگه نگران این نیستم که یه روز همه چی تموم میشه...!
دیگه نگران این نیستم که احساسات دخترانشو پنهان میکنه...!
دیگه نگران این نیستم که کی میرسه بگه:"مرتضی"...!
دیگه نگران این نیستم که باید خیلی چیزارو تحمل کنم...!
دیگه نگران این جمله شریعتی نیستم:
"دوست داشتن کسی که دوست داشتن بلد نیست(دوست نداره) اسراف محبت است...!
دیگه نگران این نیستم که مردی به سوختن و سکوت است...!
دیگه نگران شنیدن این جمله نیستم که میگفت: "تو مخ منو زدی دلمو که نبردی..."
دیگه نگران این نیستم که...
البته پشیمون نیستم,نگرانیاشن به خیلی چیزا می ارزید...
اصلآ خودم قبول کرده بودم
نمیخوام قصه در به دریمو به پای بانو بزارم...!
...
انگار به من نیومده تنها نباشم...
اصلآ تو این دنیا که یه لقمه شده سه هزار کی حس عاشقی داره...!
می خوام به چیزای برسم که تا حالا نداشتم,
برای همین باید کارای بکنم که تا حالا انجام ندادم...
ولی یه مشکلی است...!
بی انگیزگی!!!
**درست مثل قصه های بچگی مادربزرگ,همیشه یکی بود یکی نبود!
با این تفاوت که اسم این قصه زندگیه!!
**این روزا با این آهنگ یگانه دارم زندگی میکنم:
آخه دل من
دل ساده من...

THE END
اصلآ در این شکی نیست ...
که من خیلی کوچک کوچک کوچکم ...
اما نمی دونم تنهاییم از کجا آب می خوره که حتی گوشه ای از اونو ....
هیچکدوم از این آدم های بزرگ بزرگ بزرگ
پر نمی کنن !!!
![]()
يکي بود و يکي نبود، اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم !
يکي داشت و يکي نداشت، اوني که داشت تو بودي اوني که تو رو نداشت من بودم !
يکي خواست و يکي نخواست، اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست، من بودم !
يکي آورد و يکي نياورد، اوني که آورد تو بودي و اوني که که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم !
يکي بود و يکي نبود، اوني که بود تو بودي اوني که دل به تو باخت من بودم !
يکي گفت و يکي نگفت، اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم !
يکي ماند و يکي نماند، اوني که ماند تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم !
يکي رفت و يکي نرفت، اوني که رفت تو بودي و اوني که به خاطر تو، تو قلب هيچ کس نرفت من بودم !
يکي رسيد و يکي نرسيد، اوني که رسيد تو بودي و اوني که مثل کلاغ ها، هنوز به مقصد نرسيده منم ...! ! !
دستم بگیر
دستم را تو بگیر
التماس دستم را بپذیر
درمانی باش بیش از آن که بمیرم
آوازی باش , پرواز اگر نهی
هم دردی باش هم راز اگر نهی
آغازی باش تا پایان نپذیزم
گلدانی باش گلزار, اگر نهی
دلبندی باش, دلدار اگر نهی
سبزینه باش با فصل بد و پیرم
از بوی تو چون پیراهن تو آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش, تا بوی تو گیرم
لبخندی باش در روزو شب من
در هم شکست از گریه لب من
بارنی باش در این تشنه کویرم
آهنگی باش در این خانه بپیچ
رسیدی مثل یک مرهم
به داد زخم دیرینه
به داد چشم بیداری
که خواب خوش نمیبینه
رسیدی مثل یک گریه
بگیری داغ دل از آب
تو تاریکی این دریا
مثل فانوس لنگرگاه
رسیدی تا من پرپر
یه روزی خسته بشه آخر
رسیدی تا رسیدنها با تو معنا بشه

بوسه زيباست نه براي هوس
پرنده زيباست نه براي قفس
دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن
کاش مي شد با تمام وجود اشک را تحديد کرد مدت لبخند را تمديد کرد
کاش مي شد در ميا ن لحظه ها لحظه ديدار را نزديک کرد
من
عشق را در تو
تو را در دل
دل را در موقع تپيدن
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم
من غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
و بستر را براي انديشيدن به تو دوست دارم
من دنيا را به خاطر خدايش
خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
حرف آخر
عاشقتم
از دست تو نیست
دل من از گریه پره
مثل تو طا قت نداره
واسه تو هر دم می باره
دیگه اشکای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز میمیرن میریزن
بی توهر دم می بارن
تو تموم دنیامی
تو تموم حرفامی
تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک می زنه ا زآسمون
داره دلمو می بره انگاری بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای توء, تو آسمون
داره پرپر می زنه, دلم واسه دیدنه اون
تو تموم دنیامی
تو تموم حرفامی
تو همه لحظه گرم عاشق بودنی
هنوزم در پی اونم که عمری مرهــمم باشه
شریک خنده و شادی ، رفیــــق ماتمم باشه
خدایا عشق من پاکه، اگرچه عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشقه تو دل چاکه
میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جـــونم نکن گریه منم اینجام، بزاردستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای گل تو رو می خوام
هر وقت
چلچله برایت نغمه ی دلتنگی خواند
و خواستی
دیوار را
از میان دیدارهایمان برداری ،
بیا .
من
تا آخرین فصل باران
منتظرت می مانم .
وايسا دنيا
من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه
پس دلم تا كي فضاي غصه رو مهمونيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگي بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي
واسه عشقاي تو خالي ساده مردن واسه چي
نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
همه حرف خوب ميزنن اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدا چقدر قريبي رو زمين
آره دنيا ما نخواستيم دلو با خودت نبين
اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد
اون بليط شانس دائم بگو قسمت كي شد
همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست
اين همه طلسم و ورد جاي خوش دعا كجاست
نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خالي و پر افاده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم
دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس
از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
توی این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای هم زاد هم خونه
چی می شه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو
دوباره عشق دوباره ما
دو هم نفس دو هم زبون
دو هم سفر دو هم صدا
تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
توی این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات
شبم روشن ترین باشه
می خوام آیینه ی خونه
با چشمات هم نشین باشه
دلم گرفته ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار تو این سکوت
چه بی صدا نفس نفس


دوستان به خدا بی وفایی نکنید
با دل خسته آشنایی نکنید
یا وفا کنید تا آخر عمر
یا اصلا آشنایی نکنید
پر بودم و سیر بودم و سیراب
و لذتم تنها این که ...
آری کارم سخت است
و دردم سخت
و از هر چه شیرینی و شادی و بازی محروم
اما ...
این بس که می فهمم !
خوب است ...
احمق نیستم.
تنها این را بدان که چون بید ،ایستاده خواهم مرد....
شهر من غربت دیارم بی کسی
اندکی پایین تر از دلواپسی
چند متری مانده تا آوارگی
ده قدم بالاتر از بیچارگی
جنب یک ویرانه می پیچی به راست
میرسی در کوچه ای کز آن ماست
داخل بن بست تنهایی و درد
هست منزلگاه چندین دوره گرد
خسته و وا مانده از این ماجرا
در همان اطراف می بینی مرا؟؟؟!!!

برای آمدنت
روی دیوار خط می کشم
برای ماندنت
از هر کسی دست می کشم
آرامم
اینجا که من تنهایم
اینجا که تو نیستی
اینجا پیش من
" خدا هست "و عکس توست
و قلبی که صدایش بهانه های تکرار توست.
دیوار اتاقم پر از نقاشی دخترکی ایست که شکل توست
که من می کشم
که من به یاد توهر شب می کشم
که من از دوریت زجر می کشم.
من برای آمدنت روی دیوار خط می کشم...